ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
31
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) [ پيامبر ( ص ) ] پيش شما آمده است به رنج و زحمت افتادهايد . قرار بر آن نهادند كه شب هنگام بيايند كه مردم نباشند . آنان شبانه آمدند و او را آواز دادند . همسرش گفت : گمان ندارم در اين ساعت آنها براى كارى دلخواه تو آمده باشند . گفت : آنان قبلا با من صحبت داشتهاند . محمد بن حميد از معمر ، از ايّوب ، از عكرمه نقل مىكند كه * كعب بن اشرف از فراز حصن با آنان سخن گفته پرسيد : چه پيش من گرو مىگذاريد ؟ آيا پسران خود را گروگان مىسپاريد ؟ و مىخواست با گرفتن گروگان ، خرما به آنان بفروشد . گفتند : ما شرم مىكنيم كه فرزندان ما را سرزنش كنند و بگويند اين پسر مدّتى گروگان يك بار خرما بوده است و اين يكى گروگان دو بار خرما . گفت : آيا زنان خود را گروگان مىگذاريد ؟ گفتند : تو زيباترين مردى و نمىتوانيم به تو اعتماد كنيم ، و هيچ زنى به واسطهء زيبايى تو خود را از تو باز نمىدارد ، ولى سلاح خود را پيش تو گروگان مىگذاريم ، و مىدانى كه امروز چندان به سلاح نيازمنديم . گفت : آرى ، راست مىگوييد ، سلاح خود بياوريد و هر چه مىخواهيد ببريد . گفتند : فرود آى تا ما را از تو تعهد بگيريم و تو از ما . و چون خواست فرود آيد همسرش او را تنگ گرفته گفت : پيغام بده تنى چند از قومت همانند و هماورد آنان ، با تو باشند . گفت : نه ، اگر اينان مىدانستند كه در خوابم بيدارم نمىكردند . گفت : از همين بالاى بام گفتگو كن . و او نپذيرفته پايين رفت و بوى خوش عطرش همه جا را فرا گرفت . گفتند : اين چه عطرى است ؟ گفت : عطرى است كه فلان همسرم بر من زده است . يكى از ايشان پيش آمد و به بو كردن سر كعب بن اشرف پرداخت ولى ناگهان او را محكم در آغوش گرفته گفت : بكشيد دشمن خدا را . ابو عبس خنجرى به تهيگاه او زد و محمد بن مسلمه هم شمشيرى زد و او را كشتند و باز گرديدند . پس يهوديان سخت بيمناك شدند و به حضور پيامبر ( ص ) آمده گفتند : مهتر ما را شبيخون كردند و كشتند . پيامبر ( ص ) كارهاى او را بر شمرد و فرمود : او همگى را به جنگ با مسلمانان تحريض مىكرد و آنان را مىآزرد . پس آن گاه پيامبر ( ص ) ايشان را به نگارش صلح نامهيى فراخواند و اين صلح نامه بعدها دست علىّ ( ع ) بود .